يك- ساعت دوازده شب كه از شبكه پنج صداي سه تار بشنوي به قاعده هميشه فكر مي كني يك غزلي مي خوانند و تو هم كه هنوز ردي از روياهاي جواني ات براي شاعر شدن در وجودت مانده كانال را نمي چرخاني و مي نشيني به شنيدن. خانومي مي بيني با مقنعه مشكي بزرگ و مانتوي گشاد سبز رنگ پريده و عينك و صدايي به قاعده كه تك و تنها نشسته بر صندلي و دوربين از ناف به بالايش را نشان مي دهد و ... غزل حافظ مي خواند.
ياد خواجه مي آيد مي نشيند روي دلت و جاي خالي اش را مي بيني كه شعري بگويد در باب محتسب و زاهد و دلق ريايي و سالوس و اين مولفه ها. باري خانوم شروع به خواندن مي كند و تو از بي تناسبي ظاهر اين آدم با آنچه تعريف زيبايي و تناسب است در نظر حافظ كمي تا قسمتي دلگيري اما مي گويي ... در عوض شعر حافظ مي خواند.
خانوم شروع به خواندن مي كند تا مي رسد به مصرعي و مي خواند: از لباس ظاهر از آدم سبكدستي كجاست - كز سرم انديشه دستار را هم واكند؟ و بيت را دوباره مي خواند. و تو فكر مي كني كه اشتباه خوانده و منتظر خوانش بعدي در مرور مي ماني براي تصحيح اما غلط مكرر مي شود براي چهارمين بار! خب پس اين ظاهر بي تناسب فقط نيست بلكه نبود فهم شعر هم بايد به آن اضافه شود. آيا صداي خوب داشتن كافي است؟
* از لباس ظاهر آزادم سبكدستي كجاست... صحيح است.
دو- آلن دو باتن بخوانيم و در فراز كنيم.
سه- حكايت نماز جمعه :
صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد --- بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه --- زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد...
ياد خواجه مي آيد مي نشيند روي دلت و جاي خالي اش را مي بيني كه شعري بگويد در باب محتسب و زاهد و دلق ريايي و سالوس و اين مولفه ها. باري خانوم شروع به خواندن مي كند و تو از بي تناسبي ظاهر اين آدم با آنچه تعريف زيبايي و تناسب است در نظر حافظ كمي تا قسمتي دلگيري اما مي گويي ... در عوض شعر حافظ مي خواند.
خانوم شروع به خواندن مي كند تا مي رسد به مصرعي و مي خواند: از لباس ظاهر از آدم سبكدستي كجاست - كز سرم انديشه دستار را هم واكند؟ و بيت را دوباره مي خواند. و تو فكر مي كني كه اشتباه خوانده و منتظر خوانش بعدي در مرور مي ماني براي تصحيح اما غلط مكرر مي شود براي چهارمين بار! خب پس اين ظاهر بي تناسب فقط نيست بلكه نبود فهم شعر هم بايد به آن اضافه شود. آيا صداي خوب داشتن كافي است؟
* از لباس ظاهر آزادم سبكدستي كجاست... صحيح است.
دو- آلن دو باتن بخوانيم و در فراز كنيم.
سه- حكايت نماز جمعه :
صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد --- بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه --- زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد...
1 comments:
از ترجمه ی زیباتان برای آقای الدفشن پیدا بود چنین نوشته هایی در بلاگتان پیدا می شود.
Post a Comment