Sunday, November 28, 2010

داستاني نه تازه

 اگر از احوالات ما ميخواهيد، هنوز هم با بهت و بغض همان سطور را زمزمه مي كنيم كه مي كرديم:

صبحگاهان كه رويت دريا
نقش در نقش مي نهفت كبود
داستاني نه تازه كرد به كار
رشته اي بست و رشته اي بگشود
رشته هاي دگر بر آب ببرد...

اندرآن جايگه كه فندق پير
سايه در سايه بر زمين گسترد
چون بماند آب جوي از رفتار
سايه اي خشك كرد و برگي زرد
آمدش باد و با شتاب ببرد...

همچنان در گشاد و شمع افروخت
آن نگارين چرب دست استاد
گوشمالي به چنگ داد و نشست
پس چراغي نهاد بر دم باد
هر چه از ما به يك عتاب ببرد...

داستاني نه تازه كرد ... آري
آن ز يغماي ما به ره شادان
رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه
از خرابي ماش آبادان
دلي از ما ولي خراب ببرد!

Wednesday, November 10, 2010

باز هم آمدي تو بر سر راهم

پس از يك پاكسازي كامل از همه نا گفتني هايي كه قبلا اينجا گفته ام ، از امروز بر مي گردم تا دوباره بنويسم. اتفاقاتي كه احتمال مي دهم به زودي مي افتند در اين تصميم بي تاثير نبوده اند. درست مثل قبل از عقده ها و عقيده ها خواهم نوشت و يادها و خاطره ها. مي نويسم براي اينكه فراموش نكنم.