Sunday, November 28, 2010

داستاني نه تازه

 اگر از احوالات ما ميخواهيد، هنوز هم با بهت و بغض همان سطور را زمزمه مي كنيم كه مي كرديم:

صبحگاهان كه رويت دريا
نقش در نقش مي نهفت كبود
داستاني نه تازه كرد به كار
رشته اي بست و رشته اي بگشود
رشته هاي دگر بر آب ببرد...

اندرآن جايگه كه فندق پير
سايه در سايه بر زمين گسترد
چون بماند آب جوي از رفتار
سايه اي خشك كرد و برگي زرد
آمدش باد و با شتاب ببرد...

همچنان در گشاد و شمع افروخت
آن نگارين چرب دست استاد
گوشمالي به چنگ داد و نشست
پس چراغي نهاد بر دم باد
هر چه از ما به يك عتاب ببرد...

داستاني نه تازه كرد ... آري
آن ز يغماي ما به ره شادان
رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه
از خرابي ماش آبادان
دلي از ما ولي خراب ببرد!

0 comments:

Post a Comment