Tuesday, December 14, 2010

ز جوادنا - به جوادنا

گفته بود:
آخرهاي هم سايه بود
من داشتم در خودم 
پنجره اي كار مي گذاشتم
همسايه داشت دير مي شد
شايد هم دور
درست نمي دانم
شب اما
ما كليدهايمان را
در قفل تاريكي انداختيم
چرخيديم
چراغي باز شديم
تاريك ، ريخته
چراغ ها حسابي گل
همسايه را اما نمي دانم
پنجره را در خودش به كار بست؟
                            يا بست؟

گفتم:
وقتي كه از بدرقه فارغ شدم
دست در دست ايستگاه آخر
روي نيمكت متروكي 
كنج ميدان راه آهن نشستم
سوره فاتحه خواندم
و براي دلم ختم گرفتم
جنونم را مچاله كردم
و زير پاي عابران انداختم
خاطراتم
و خواب بي تعبيرم را
فراموش كردم
چراغ را خاموش كردم
و همسايه را به امان خدا سپردم.