وعده همراهی و قول درست
حرف های خوب در روز نخست
عشق و دلداری به غایت کرده بود
مرد خواهش، زن اجابت کرده بود
چونکه ترکش کرد همراه رقیب
تیره شد دنیای مرد بی نصیب
همچو طفلی کرد زاری و فغان
چون پلنگی نعره زد نیمه شبان
اسب تنهایی ش را زین بر نهاد
راند و بی فردا به صحرا سر نهاد
نوبت مرثیه سال صفر بود
قصد درس آموختن باید نمود
******
نه، توان بخشش او را نداشت
گرچه از هر کوششی پروا نداشت
ذهن او شیون سرایی بی فروغ
انعکاس خاطراتی پر دروغ
همچو طفلی کرد زاری و فغان
چون پلنگی نعره زد نیمه شبان
اسب را یکبار دیگر زین ببست
تا بجوید آنچه را رفتش ز دست
نوبت مرثیه سال صفر بود
وقت کشتن شد! بس این گفت و شنود
تو گمان کردی که پایان ساز شد
قصه ای دیگر ولی آغاز شد
ترجمه آزاد از :
(اگر چه در نسخه اصلاح شده، نلسون قسمت دوم شعرش را نخوانده...)
0 comments:
Post a Comment